دیروز

دیروز حرفهایمان چه زیبا بودو کودکی هایمان چه دلپذیر! ما در یک مهمانی

کودکانه  عروسکها را مهمان  کلوچه های مادربزرگ میکردیم. دیروز حرف

هایمان ترانه بود و خنده و قلبهایمان سبزو آبی . دیروز چه قدر به عشق نزدیک بودیم.

سرزمین عشق

هر بامدادان ، بال در بال کبوتری سپید، بر فراز دشتی  به سرخی عشق

ودر ژرفای چشمه زلال آرزوهایم تو را میبینم که زیر پرتو طلایی خورشید

لبخند زنان می درخشی.

عشق تو

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحظه دیدارت سر میکنم،عشق تو در

دلم خانه  گزیده ومرا در بند خویش اسیر کرده. بدون عطر هستی بخشت

بسان پرستویی هستم که هرگز  به آشیانه نمیرسد.

امید تازه

 در آن لحظه که احساس کردم زندگی به پایان رسیده است   در ان لحظه

که  درتاریکی تنهایی  نفسهایم  به شماره افتاده بودواشکهایم 

بی اختیار روی گونه هایم می لغزید ،امدی دریچه ای به رویم

گشودی  وخورشید را به اسمان تاریک رویاهایم  هدیه کردی،خدایا!

من راهی طولانی در پیش دارم، جاده ای پر فراز ونشیب اما می دانم

در آغوش گرم تو مجالی برای اضطراب نمی ماند،پس بگذار لحظه ای در  

آغوشت آرام وبی صدا بگریم


 

نوشته شده توسط zohreh در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت